تبليغاتX
گذر زندگی
گذر زندگی

ونزوئلا:

زلزله می‌آید. ایران ضمن همدردی با ملت فهیم ونزوئلا، برای آن‌ها حدود دو میلیون

 خانه‌ی پیش‌ساخته و مقادیر خفنی بیسکویت و کلوچه‌ی لاهیجان و کنسرو ارسال

میکند. قرار می‌شود تمام مردم ایران یا یک لقمه از غذایشان را به آن‌ها بدهند یا

دولت خودش به زور یک لقمه از غذای ملت بزند و به آن‌ها بدهد. رئیس جمهور

ونزوئلا هم لبخند می‌زند و با اوباما دست می‌دهد!

 

اسپانیا:

زلزله می‌آید. هیچ‌کس بر اثر آن کشته و زخمی نمی‌شود و فقط چند تا گاو به خیابان

 می‌آیند. مردم پارچه‌ی قرمز نشان می‌دهند و برای تفریح می‌دوند. گاوها صد وهشتاد

نفر را کشته و دو هزار نفر را زخمی می‌کنند!

 

افغانستان:

زلزله می‌آید. سیصد هزار نفر کشته می‌شوند. القاعده مسئولیت زلزله را بر عهده

 می‌گیرد. نیروهای آمریکایی تمام کوهستان‌های افغانستان را بمباران می‌کنند و

سیصد هزار نفر دیگر از جمله بن‌لادن را در این درگیری‌ها از بین می‌برند. بعد از

چهار ساعت پس‌لرزه‌ی فسقلی دیگری می‌آید و بن‌لادن مسئولیت آن را هم بر عهده

می‌گیرد!

 

ژاپن:

اخبار ژاپن اعلام می‌کند که از امروز به مدت یک ماه، هر روز زلزله‌ای به بزرگی

هشت و نیم ریشتر، توکیو را خواهد لرزاند. ساکنان توکیو زیر لب می‌گویند سوسکی

 بابا و برای امتحان کردن مقاومت ساختمان‌ها، سه ریشتر هم خودشان به صورت

دستی به زلزله اضافه می‌کنند. یک دستگاه هم درست می‌کنند که جو را تبدیل به

آب‌جو کند و موقع زلزله بیشتر سر حالشان بیاورد!

 

امارات:

زلزله می‌آید. نیمی از کشور نابود می‌شود. دور ساختمان‌های مخروبه نوار زرد

می‌کشند و آن‌ها را به مکان توریستی تبدیل می‌کنند. ایرانی‌ها از این مکان‌ها دیدن

می‌کنند و اماراتی‌ها با پول حاصل از صنعت توریسم، یک کشور دیگر درست می‌کنند!

 

فرانسه:

زلزله قرار است تا چند روز دیگر بیاید. تمام مردم اعتصاب می‌کنند و خواستار منع

وقوع زلزله در کشورشان می‌شوند. حمل و نقل عمومی مختل می‌شود. در نهایت

زلزله تسلیم خواست مردم می‌شود و دیگر نمی‌آید!

 

آمریکا:

زلزله می‌آید. هیچ‌کس کشته و زخمی نمی‌شود اما دو نفر و نصفی بی‌خانمان

می‌شوند. تلویریون ایران ده بار این خبر را پخش می‌کند و سیاست‌های باراک

اوباما، جرج بوش، کلینتون و ... و کریستف کلمب مورد انتقاد شدید قرار می‌گیرد!

 وزیر خارجه‌ی آمریکا خطر تروریسم را گوشزد می‌کند و دوباره افغانستان را بمباران

می‌کنند!

 

فلسطین:

زلزله می‌آید. کسی خانه ندارد تا بی‌خانمان شود! یازده هزار نفر از نیروهای

غیرنظامی کشته می‌شوند. قطعنامه‌ای توسط تمام کشورهای جهان با امضای ایران

 صادر شده و کشتار غیرنظامیان محکوم می‌گردد. در انتهای این قطعنامه تأکید

می‌شود که در صورت تکرار زلزله، عواقب بسیار بدی در انتظار رژیم صهیونیستی

 خواهد بود! ششصد میلیون دلار کمک مالی هم توسط همان تمام کشورهای جهان

 صورت می‌گیرد!

 

سوئیس:

زلزله می‌آید. دسته‌ی عینک چهار نفر از ساکنان می‌شکند. از سوی دولت به تمام

 شهروندان سوئیس مبلغ سه میلیون یورو وام بلاعوض پرداخت می‌شود. کل

کابینه از مردم عذرخواهی کرده و ضمن پذیرش مسئولیت تمام اتفاقات، دسته‌جمعی

استعفا می‌دهند!

 

کلمبیا:

زلزله می‌آید. تمام جمعیت کشور به جز نود و یک نفر کشته می‌شوند. درگیری

مسلحانه رخ می‌دهد. یک نوجوان 14 ساله با آر.پی.جی نود نفر دیگر را می‌کشد.

 بعد به خودش هم مظنون می‌شود و آر.پی.جی را توی حلقش فرو می‌کند!

 

هند:

زلزله می‌آید. تمام خانه‌ها خراب می‌شود. مردم آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوند و

 از گرسنگی در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرند.بعد شاهرخ خان میاد وسطو میخونه میرقصه بعدیه چنتا ادم بد که مسئول زلزله هستنو میزنه میکشه. بعد در یک اقدام همگانی مردم به پیروی از حرفهای شاهرخ خان متحد  میشن و از مرگ حتمی نجات پیدا می‌کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 12:10  توسط رضا  | 

 

من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسیدگی می كنم. به یاد داشته باش كه من هیچ نیازی به تو ندارم. چنانچه زندگی تو را در موقعیتی قرار داد كه در توان تو نبود، پس هیچ كوششی برای حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه ای به خداوند بیانداز!!

گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجرای زمانی من. زمانی كه آن را به صندوق انداختی با نگرانی و دلواپسی های خود بر آن تمركز نكن. در عوض، به همه چیز های خوبی كه داری فكر كن. چیزهایی كه موهبت های زندگی محسوب می شوند.

چنان كه خود را در ترافیك سنگین خیابان یافتی كه هیچ گونه راه فراری ندارد، ناامید نشو. بدان مردمی در این جهان زنگی می كنند كه حتی داشتن اتوموبیل شخصی و رانندگی كردن را در خواب هم نمی بینند.

چنان چه یك روز كاری را سپری كردی، به كسی فكر كن چه چند سال است بیكار است.

چنانچه در روابط عاطفی خود دچار یاس و ناامیدی شدی، به كسی فكر كن كه هیچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشیده است.

اگر غصه می خوری كه تعطیلات آخر هفته خراب شده است، به زنی فكر كن كه برای سیر كردن شكم بچه هایش هفت روز هفته را روزی 12 ساعت در حال انجام كاری طاقت فرساست.

اگر اتوموبیلت در وسط جاده خراب شد و تو كیلومترها دور تر از شهر مانده ای، به شخصی فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوی پیاده روی.

چنانچه در آینده موی سپیدی بر سرت دیدی، به زنی فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شیمی درمانی و آرزوی نگاه كردن در آینه و مرتب كردن موهایش را دارد.

اگر دچار ضرر و زیان شدی و با خود فكر كردی كه این چه زندگی ای است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در این زندگی چیست؟

شكر گذار باش زیرا افرادی در این كره خاكی زیسته اند كه حتی فرصت دوباره ای نداشته اند و خیلی زود چشم از این دنیا فروبسته اند.

اگر خود را قربانی جهالتها، حقارت ها، تند خویی ها و سستی های دیگران یافتی به یاد داشته باش كه:

«ممكن بود تو خود یكی از آن ها باشی»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:16  توسط رضا  | 

گفتم :خسته ام

گفتی : لا تفنطوا من رحمه الله

از رحمت خدا نا امید نشید (زمر /53)

 

گفتم :دلم گرفته

گفتی :یفضل الله و برحمه فبذلک فلیفرحوا

مردم به چی دلخوش کردن ؟ باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن(بقره/216)

 

گفتم :انا عبدک الضعیف الذلیل

گفتی : ان الله با الناس رئوف الرحیم

خدا نسبت به همه مردم مهربونه(بقره/143)

 

گفتم : دوست دارم منو ببخشی

گفتی :واستغفروا ربکم ثم توبوا الیه

پس اگر خدا بخواهد ببخشدتون توبه کنید (هود/90 )

 

گفتم آخه با این همه گناه ....آخر چیکار می تونم بکنم ؟

گفتی : الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبه عن عباده

مگه نمی دونید خداست که توبه رو از بنده هاش قبول می کنه ؟(توبه/104)

 

گفتم :دیگه روی توبه ندارم

گفتی : الله العزیز غافر الذنوب و قابل توب

ولی خدا عزیزه و دانا او آمرزنده گناهست و پذیرنده توبه (غافر /2و3)

 

گفتم : با این همه گناه برای کدوم گناهم توبه کنم

گفتی : ان الله یغفر الذنوب جمیعا

خدا همه گناهارو می بخشه(زمر /53)

 

گفتم : یعنی بازم بیام؟بازم منو می بخشی ؟

گفتی ومن یغفر الذنوب الا الله

به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟(آل عمران/135)

 

گفتم :نمی دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم می آرم !آتیش می زنی ذوبم می کنی .عاشق می شم !...توبه می کنم

گفتی :ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

خدا هم توبه کننده ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره(بقره/222)

 

گفتم :الهی و ربی من لی غیرک

گفتی :الیس الله بکاف عبده ؟

خدا برای بنده اش کافی نیست ؟(زمر )

 

گفتم در برابر این همه مهربونیت چکار می تونم بکنم ؟

گفتی :یا ایها الذین آمنوا اذکرکم کثیرا و سبحوه بکر ه و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الضلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما

ای مومنین خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید او کسی هست که خودش و فرشته هایش بر شما درود و رحمت می فرستن تا شما رو از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون بیارن خدا نسبت به مومنین مهربونه(احزاب /41/43)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:15  توسط رضا  | 

 

فرق دیوانه و احمق

 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید پیچ چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک پیچ بازکن و این لاستیک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی، پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام، ولی احمق که نیستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:14  توسط رضا  | 

 

يك روز زندگي


دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.


پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:11  توسط رضا  | 



 

 

 یك زوج در اوایل 60 سالگی، در یك رستوران كوچیك رمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یك پری كوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر كدومتون می تونین یك آرزو بكنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر كنم.
پری چوب جادووییش رو تكون داد و اجی مجی لا ترجی .... دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیك QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!


پری چوب جادوییش و چرخوند و.........
اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:9  توسط رضا  | 

ياد دارم در غروبي سرد سرد ، ميگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد ميزد: گهنه قالي ميخرم ، دسته دوم ، جنس عالي ميخرم

کاسه و ظروف سفالي ميخرم ، گر نداري کوزه خالي ميخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست ، عاقبت آهي کشيد بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نيست ،ای خدا شکرت ، ولي اين زندگيست ؟

بوي نان تازه هوشش را برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد ، گفت آقا سفره خالي ميخريد . . . ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:9  توسط رضا  | 

 

 

هرگز زود قضاوت نکن _ حکایتی بسیار زیبا

·         

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد : پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند .

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌آب روی من چکید .

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید ؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:7  توسط رضا  | 

 

تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!

 

  خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با یك هم اتاقی دختر بنام Vikki‎‎ زندگی میكند. كاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.                                                                                                                                                                                                         

 :فقط هم اتاقی هستیم Vikkiو من او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث كنجكاوی بیشتر او می شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت :" من میدانم كه  شما چه فكری می كنید ، اما من به شما اطمینان می دهم كه

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      
مسعود گفت خوب من شک دارم اما برای پیش مسعود آمد و گفت:از وقتی كه مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته Vikkiاویک روز رفتن مادر مسعود به ایران برمی گرددحدود یك هفته بعد   "    اطمینان به او ایمیل خواهم زد

او در ایمیل خود نوشت: مادر عزیزم، من نمی گم كه شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتید گم شده. "با عشق، مسعود

 

روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضنون از مادرش دریافت نمود پسرعزیزم من نمی گویم تو با او رابطه داری ودر ضمن نمی گویم نداری اما اگر اون  تو تختخوابش می خوابید  حتما تا الان قندانش را پیدا کرده بود . با عشق ،مامان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:6  توسط رضا  | 

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.      
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:0  توسط رضا  |